ناگزیرم عشقم را فراموش کنم
به خاطر آینده ام
اما در آن حال دیگر هرگز
آینده ام را نخواهم دید!
بایستی عشقم را از یاد ببرم
به خاطر منزلتم
اما دیگر هرگز مرا
منزلتی نخواهد بود!
بایستی عشقم را فراموش کنم
بنا به هزار و یک دلیل کارا
اما دلیلی یگانه
به ذهنم نمی رسد!
بایستی عشقم را فراموش کنم
از سر عشق به کسی که دوستش می دارم!
آیا می توانم؟
آیا به کفایت دوستش می دارم؟
پ.ن:این پستی که گذاشتم یکی از اشعار عاشقانه اریش فرید هستش از کتاب سکوت اینده من است! کتابی که هر وقت چشمم بهش میفته یه خاطره خوب یادم میاد! اشعار این کتاب جوریه که شاید به نظر خیلی ها بی مزه بیاد اما من وقتی که شعرهاش رو میخونم هر بار یه حس متفاوت بهم میده! شاید اونایی که این کتاب رو خوندن حرف منو قبول داشته باشن!
شاد باشید
«رفتن يا نرفتن .. مساله اين است»
يك جاده رو تصور كنيد،تك و تنها در بيابان.شروع به حركت در اين جاده ميكنيم.پس از مدتي ميبينيكه در كنار جاده سبدی پر از يك نوع ميوه قرار داده شده.باز هم جلو ميريم.فاصله سبد ميوه ها كمتر و تنوعشون بيشتر ميشه.انار،سيب،زردآلو،موز و... .گاهي شيريني و شكلات هاي براقي رو در كنار جاده ميبينيم.باز هم ادامه ميديم.
ولي آخر جاده...با همه جاي اون فرق داره؛يه چيزي فراتر.
هاله اي از نور سفيد،صداي زمزمه هاي زيبا،رنگي دلنواز و قهقهه مستانه كودكي شادمان.
يكباره ساعت به صفر ميرسه.
ابتداي جاده كودكي ماست و طول اون عمر ما.انسان براي زنده موندن لازمه تغريح كنه،شاد باشه ولي به قدر لازم.بيش از حد پرداختن و بيش از حد كناره گيري كردن از اين مساله مشكل آفرينه.
يعني اگه فرد در طي حركت چيزي نخوره تلف ميشه و اگه بيش از حد بايسته وقت رو از دست ميده.
گاهي آزمايشهايي در زندگي به وجود ميآد كه لازمه انسان منطقي باشه و گول ظاهر مساله رو نخوره.مثلا توي سن جواني يه عشق و محبت در دلتون به وجود ميآد.
فرد عاقل گول نميخوره و درست ترين راه كه منطقي برخورد كردنه رو میگزینه.اينا همون شيريني و شكلات هاي براق هستن و اما...
و اما بدبخت اون افرادي كه اين ميوه ها و بدتر از اون شكلات ها رو نه تنها به عنوان وسيله و عامل ترقي نشناختن،بلكه اونا رو هدف خودشون قرار دادن.يعني اينقدر معطل خوردن ميوه هاي مختلف شدن كه زمان به پايان رسيد.(با اندكي توشه!)
دردآور ترين جاي قصه اينجاست كه بيشتر مردم فريب زرق و برق شيريني و شكلات كه همان گناهان اند را ميخورند و تا آخر عمر گرفتارش ميشوند.
اينان همان كوته فكرانند،آنهايي كه ...
كودك من بشنو از من زندگي سخت است و زيبا
با تمـــــام خـــارهايش هست زيبـــا هست زيبـــا
پرده را می کشی
می روی سراغ درس و کتاب و
این سوی پنجره می مانم من
که تنهائی ام را تا تولد شعری تازه قدم بزنم
باران می آید
می دانم
تو خواهی خوابید و
شیشه را بخار خواهد گرفت و
"دوستت دارم" را هم!
و صبح که بیدار می شوی
از هول مشقهای نانوشته فراموشم خواهی کرد...!
در مورد این خانوم که داره در پیاده رو راه میره نظربدید
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!
داستان داغ کردن بدن میریام فارس توسط دوست پسر ثروتمندش!
شایعات مربوط به داغ کردن بدن میریام فارس توسط دوست پسر ثروتمندش با خبری مبنی بر اعزام وی برای معالجه به دبی کامل شد.
میریام در اینباره گفت: هنگامی که در روزنامه ها خواندم که نقاط حساس بدنم توسط دوست پسر ثروتمندم داغ و سوزانده شده است، بسیار خندیدم!. مثل این می ماند، پسربچه ای 12 ساله که فیلمهای پلیسی می بیند، برایم در رویاهایش یک قصه ساخته باشد.
وی در مورد رفتن به دبی هم گفت: این حرفها برای خراب کردن وجه هنری من شایعه می گردد. درست در زمانی که این شایعات در همه جا پیچید، من در حال عکس گرفتن برای جلد مجله"سیدتی"بودم و هنگامی که گفتند برای معالجه به دبی رفته ام، برای انجام یک کنفرانس خبری در مورد آلبوم جدیدم به نام"من عیونی"در آنجا حاضر شدم.
وی گفت: این شایعات بیش از اینکه من را آزار دهد، خانواده ام را آزار میدهد.

حکیمی جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»
هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهمولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد
هميشه سنگ صبور ديگران بودم
اما هيچ كس سنگ صبور من نشد
همشيه ديگران را مي خندانم
ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد
هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند
ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم
هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام
هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام
اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم
هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند
اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم
حکایت من ٬حکایت کسی است
که عاشق دریا بود
اما قایق نداشت
دلباخته ی سفر بود
اما همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید
اما ضجه نزد
زخم داشت ٬ولی ناله نکرد
نفس می کشید ٬اما هم نفس نداشت
خندید تا کسی غمش را نفهمد